در سالهای قديم در جنگلی پر از حيوانات وحشی، چوبشکنی با فرزندانش نبی، کريم ورقيه در قريه نزديک جنگل با هم زندگی داشتند. همه باحيوانات جنگل دوست بودند از قضا نبی، مرغان خوش خوان جنگل بلبل وسايره را در قفس انداخت، اما خرس کلان ازين کار خفه شد. چوبشکن که از خصومت خرس با فرزندش خبر شده امر کرد تيراندازی کند تا حيوانات جنگل هنگام چوبشکنی باعث اذيت آنها نشود. روزی بچه های چوبشکن برای آوردن چوب جنگل رفته هر سوتير اندازی کردند. حيوانات جنگل پراکنده شدند و درين ميان خرس چوچه زخمی شد. خرس با خشم زياد حيوانات جنگل را به جنگ چوب شکن وبچه هايش فرستاد تا يکی ازآن ها را با خود بياورند. جنگی سختی درگيرفت، حيوانات برمردمان قريه پيروز شده در نتيجه روبا وسگ نبی پسرچوبشکن رااسير کردندونزد خرس آوردند. چوب شکن که خود هم کلان قريه است، بر فرزندانش غريده که چراگذاشتند حيوانات، برادر شان را با خود ببرند. بازهم جنگ شديدتری در جنگل در گرفت، همه فرار کردند، رقيه تمام روز حيوانات را درمان کرده ونوبت به بچه خرس رسيد اورا با نوازش درمان کرد.  | | | دوستی حيوانات جنگل با چوبشکن و پسرانش بر هم خورده، جنگ سختی ميان آنها در گرفت. |
لطف ومهربانيها اوبر خرس آنقدر تاثيرگذاشت که همه گذشته را فرا موش کرده صلح کردند. درهمين وقت چوبشکن به جنگل رسيد، از مهربانی های ورقيه، رضايت خرس و آزاد شدن پسرش شنيد. چوب شکن هم پرنده های اسير را آزاد ساخته دوباره فضای صميميت و دوستی را از سر گرفتند. |