بود نبود دختری بود به نام سيسلی با دو برادرش سومروت ونارون که با يکجا باهم زندگی داشتند. سومروت ونارون هردو با ديدن پيهم به يک چيز، ازچشمان شان ، می توانستند آتش بی افروزند يا خاموش کنند. دور تر ازخانه آنها دريک جنگل ديوی بود که کارش آتش زدن خانه ها بود. مردم می رفتند دنبال نارون و او آمده آتش سوزی را خاموش می کرد. سومروت از اينکه نارون از خوبی هايش زبان زد همه بود،خوش اش نمی آمد. روزی سومروت خانه ملک را آتش زد و خودپنهان شد. نارون رفت و آتش را خاموش ساخت. سومروت بر وی قهر شد، نارون علت را پرسيد. اوملک را آدم بد خواند، مگر خواهرانش او را ملامت کردند. روز بعد ناروند با چند تن برای خاموش کردن آتش سوزی جنگل رفت. از قضا سومروت زنجير خانه همسايه را ترميم کرد و همسايه او را پسر خوب خواند.  | | | سومروت ونارون با ديدن پيهم به يک چيز، می توانستند آتش بی افروزند يا خاموش کنند. |
وی با خودش قصد کرد بعد از اين در خدمت مردم باشد. فردای همان روز پيره زن همسايه آمده با وارخطايی گفت ديو باز خانه ها را آتش می زند. پيره زن گفت زنجير گردن ديو اگر بکسلد ديو ازبين می رود. همهمه مردم بلند شد سيسلی وسومروت ديدند ديو جنگل را آتش می زند. سومروت سوی ديو دويده زنجير گردن ديو را شکست و مردم را از شرشديو رهايی بخشيد. |