وحيده، حميده و نيازگل دو خواهر و يک برادر بودند،آنها شب های تابستان در بام خانهً خود روی چهار پايی خوابيده در بارۀ ستاره ها حرف می زدند. وحيده که از زندگی يکنواخت دلگير بود، خواست با دوستان خود از يک ستاره به ستاره ديگر رفته در ماه نو گاز خورد. او با شوخی از دوستش می گويد که در سيارۀ به نام سای سای زندگی می کند که با فردا به سرزمين شان خواهيم رفت. وحيده با همين فکربه خواب رفت. ا و در خواب ديد با دوست نياز گل در سياره رفته روی سنگهای لشم يخمالک زده از سنگی به سنگی آهسته آهسته خيز می زنند. در همين حال مرغی وحيده را ربوده نزد چوچه هايش برد. وحيده با فرار از کوه لول خورده افتاد در اين حال مار سويش آمد. وحيده از گير مار فرار کرده به سای سای رسيد و از او کمک خواست. وی با خنده گفت اين مار نه، کرمک عاديست و آنهم مرغ نه بلکه پروانه بود.  | | | هر چيزی سياره دگر عجيب و غريب می نمود، وحيده سرزمين خودش را بهتر از همه جا خواند. |
وحيده تعجب می کند با سای سای به باغی می رود. سيبی را چک می زند که دندانهايش افگار می کند، گوشه يی می نيشيند، اما گرمی بی حوصله اش می سازد. دلش از سر زمين سرچپه می گيرد و به فکر باغ خود می افتد که آب وهوای گوارا وميوه های لذيز دارند، با دوش از باغ می برايد، اما در چقری افتاده بيدار می شود. وحيده، حميده و نيازگل را بالای سرش می يابد، وی قصه خوابش را به آنها گفته علاوه می کند که سرزمين خودش بهتراز همه جاست . |