بود، نبود دختر رسامی بود به نام زاهده خيلی قشنگی رسم می کشيد به خصوص در ترسيم چهره دوستان دست بلندی داشت. اسد، ناصر و قدسيه همسايه ها، هميشه زاهده را می آزردند، اما شهلا دوستش، وی را تشويق می کرد. روزی زاهده رسم قدسيه را خيلی لاغر کشيد. روزی شهلا و زاهده از بيماری قدسيه خبر شده ديدنش رفتند، مادر قدسيه از تداوی پر مصرف و نداشتن پول سخت هراسان بود. از سوی دگر جارچی جار زد که شهزاده از ديروز بدين سو مفقود شده هرکس او را بيابد، انعام بزرگی می يابد. زاهده و شهلا سوی قصر رفتند. شاه با ديدن دخترها به ياد پسرش افتاده خيلی دلش گرفت. زاهده گفت سراغ شهزاده را تصوير گرفته می توانيم. پادشاه نشانی های پسرش را گفت و زاهده ترسيم کرد. غلام های پادشاه عکس های شهزاده را درهر جا نصب کردند.  | | | پادشاه نشانی های پسرش را گفت و زاهده ترسيم کرد و غلام ها عکس ها را درهر جا نصب کردند. |
از قضای وقتی نواسۀ موچی نان می آورد با ديدن عکس به پدرکلانش گفت اين بچه را چند نفر دهانش را بسته به کوچه ی بردند. موچی به عساکر پادشاه خبر داد و به اين ترتيب بچۀ پادشاه نجات يافت. سرانجام همه انعام يافتند و زاهده به حيث نقاش دربار مقرر شد. |