بودنبود در زمانه های قديم ماهی خواری بود نزديک آب روان که مملو از ماهی های آبی، شيرماهی، طلايی وخرچنگ بود. روزی ماهی آبی با شير ماهی صحبت می کرد که ماهی خوار با مکر و مهربانی ماهی آبی را گرفت ، او برای رهانيدن خود تقلا کرد تا رها شد. ماهی خوار گفت: "ديگر پير شده دندان ندارم نبايد از من ترسيد، حرف های دارم که بايد به دوستانت بگويم،آنها را اين جا بخواه. ماهيگک که سخت ترسيده بود، پيام او را به دوستان خود رساند، ماهی طلايی وخرچنگ دل ونا دل از پشت سنگ ها با اوحرف زدند. ماهی خورک گفت، شکارچيانی می گفتند اينجا ماهيان زيادی است، آمده ظرف يکی دو روز همًه را شکار می کنند. ماهيان گفتند، گر چه دشمنی؛ اما مشوره بده که چيه کنيم؟ او گفت من شما را جای ديگری می برم که آب صفايی دارد، همه قبول کردند. خرچنگ قبول نکرد، ماهيان گفتند اگر او نيت بدی می داشت شير ماهی را رها نمی کرد خرچنگ خاموش ماند.  | | | ماهی ها فريب نيرنگ ماهی خوارک را خورده در رفتن با وی حاضر شدند، اما خرچنگ نپذيرفت. |
ماهی خوار هر روز می آمد ويکی دو ماهی را می برد. ماهيان هريک در رفتن چابکی می کردند، اما خرچنگ باز هم با احتياط ناظر احوال بود. وقتی نوبت خرچنگ رسيد، ديد که ماهی خوارک دوستانش را در حوض تنی کرده، دانست حرف از چه قرار است، او هم موقع را غنيمت شمرده حمله برد. خرچنگ، چشم ماهی خورک راافگاز ساخته دوستانش را آزاد، بعدش هم همه ماهی ها به خوشی به جای خود برگشتند. |