سه تا چوچه های مرغ به نام های کلنگی، ابلقک و خاکستری يکجا با هم ساعتتيری می کردند و دانه می چيدند. از قضا مرغابی با چوچه بالش شکسته اش از قطارمرغابيان باز مانده زيردرختی جا گرفته بودند. چوچه مرغابی برای چريدن که چشمش به چوچه مرغابی های افتيد که سرگرم ساعتتيری بودند. کلنگی اورا به ساعتتيری دعوت کرد. خاکستری وابلقک ريشخند زده ابلقک بالک افگارش را افگار کرد. او دريافت که نبايد با چوچه مرغابی ها ساعتتيری کند. روز دگرکلنگی با ابلقک وخاکستريگک باهم چشم پتکان می کردند، مگر ابلقک او را شريک ساعتتيری شان کرد. چشم پتکان شروع شد وقتی نوبت چوچه مرغابی چوچه رسيد. ابلقک او را به چقری تيله کرده افگارش ساخت.  | | | چشم پتکان شروع شد، ابلقک مرغابی چوچه را به چقری تيله کرده افگارش ساخت. |
کلنگی دينال تکه پاک رفت تا زخم چوچه مرغابی بيگانه راببندد، اما ابلقک وخاکستری از ترس مادرش او را به دند آب انداختند. چوچه مرغابی آببازی کرده خود را خانه رساند. روز دگر در جريان ساعتتيری ابلقک در آب افتيد، همه حيران ماندند چه چاره سازند. ديری نگذشت که چوچه مرغابی بيگانه رسيده وی را از آب در آورد، چوچه مرغابی ها با وی دوست شده همه با هم به ساعتتيری پرداختند. |