بود نبود در قريه سر سبزِِِ، ِچوپان بچه يی زندگی می کرد، ميان رمه از گوسفندان و بزهايش، بزسرکشی خيلی شوخ هم داشت. بز سرکش عادت های عجيبی داشت که خوش دگر بز ها و گوسفندان نمی آمد، زيرا چوچه های شان را آزار می داد. روزی بره ، بزغاله با گوسفند چاق از دست بز سرکش به بز بی شاخ شکايت کردند، بز سرکش خبر شده دنبال بز بی شاخ سوی پل رفت. ديری نگذشت که دعوای سر کش وبی شاخ شروع شده به جنگ سختی منجر شد، چاقک مانع شد ، مگر سودی نداشت. جنگ در گرفت و هر دو از سر پل به آب افتيدند، آنها با وارخطايی از چاقک کمک خواستند، وی دنبال سگ قريهرفت.  | | | بز سرکش عادت های عجيبی داشت که خوش دگر بز هانمی آمد، مثلا چوچه های شان را آزار می داد. |
سگ قريه گفت بز سر کش هميشه جنجال می آفريند، بعد خود را در آب انداخته هردو را نجات داد. بز سر کش به اشتباه خود پی برده وعده کرد در آينده هيچ گاهی باعث اذيت کسی نشود. |