 | | | مادر بزرگ گفت اجمل با وصف ضعف و ناتوانی، خوش داشت سرزمينها کارکند . |
بود، نبود زير آسمان کبود دوستانی بود به نام های ستار و اجمل که خيلی با هم صميمی بودند. روزی ستارشهررفت و اجمل در قريه ماند. مدتی گذشت و ستار به قريه بازگشت درکوچه فرهاد واسد از نيامدن اجمل به کوچه برايش گفتند. ستار خانه اجمل رفت، مادر اجمل با گريه از فوت پسرش گفت. ستار علت فوت اجمل را پرسيد، مادر نمی دانست، اما گفت اجمل بالای زمين کسی کار می کرد،با وصف ضعف و ناتوانی، خوش داشت به سرزمينها رفته کارکند . ستار سخت متاثر شده تصميم گرفت، علت مرگ دوستش را دريابد، سرانجام به کمک اطفال سراغ زمينی را گرفت که ستار آنجا کار می کرد. با رسيدن به زمين، يکباره متوجه اکثر بچه های شد که غوزه های کوکنار را نشتر زده مقداری را هم می خورند. همه نَّشه بودند، ستار پريشان شده خانه برگشت و غرق تفکر به خواب رفت، ستار در خواب غوزه کوکنار را همانند ديو ديد که با اجمل درگير است.  |  ستار متوجه بچه های شد که غوزه های کوکنار را نشتر زده می خوردند.  |
غوزه کوکنا می گويد اجمل از اثرخوردن شيره کوکنار از بين رفته است و با قهقه خنده هايش ستار از خواب می پرد. |