در جنگل، مزرعۀ بزرگی بود که صاحب آن، مرغهای زياد خانگی و زراعتی نگهداری می کرد. روزی روباه ی گرسنه از جنگل برآمده به قصد شکار خروس وارد مزرعه شد. مرغها با ديدن روباه فرار کردند و خروس به شاخچۀ درخت پريد. روباه به ديوار نزديک شده پرسيد، خروس چرا همه گريختند و تو به شاخچه پريدی؟ خروس گفت از ترس تو. روباه با چالاکی گفت سلطان جنگل فرمان داده که پس از اين هيچ حيوان نمی تواند به حيوان ديگر صدمه برساند. خروس در جواب گفت حيوانی که گوشهای بزرگ ودم دراز دارد اين طرف روان است، روباه با شنيدن حرف های خروس پا به فرار گذاشت. خروس به مرغها هشدار داد رو باه در کمين است با احساس خطر به مزرعه برگرديد. ماکيانی پيشنهاد تقرر پاسبانی را از سوی صاحب مزرعه کرد. چوچه مرغ شوخی به تعقيب پروانه يی بيرون از مزرعه رفته داخل جنگل شد از دور روباه را ديد تا خواست فرار کند.  | | | شوخک با فرياد خروس وماکيانها را به کمک خواست. روباه که راه خود را گم کرده بود فرار کرد |
روباه بر وی حمله کرد، شوخک با ترس گفت: "من يک لقمه بيش نيستم،بيا مادرم را بخور که چاق وچله است . روباه، شوخک را تا مزرعه همراهی کرد، بعدش هم منتظر مادر شوخک ماند، اما شوخک قهقه خنديده گفت مه چوچۀ ماشينی استم ومادر ندارم. روباه خيلی عصبانی شده خواست حمله کند، اما شوخک با فرياد خروس وماکيانها را به کمک خواست. روباه که راه خود را گم کرده بود فرار کرد. |