در قريه دهقانی، سگی وفاداری داشت که از باغ اش مواظبت می کرد. سگ، چوچه های به نام گرگی چينی وخرمايی داشت. چوچه سگ ها سبب خلق تنگی زن دهقان شده بودند، روزی همه را از خانه بيرون راند. دهقان از اين کار زنش سخت حيران شد چگونه از باغ مواظبت کند. در منطفه دزد پيدا شد، ميان سگ های دهقان گرگی که هوشيارتر بود به فکرچاره شد. چوچه سگ ها با مادرشان در جستجوی جای وخوراک شدند. سرانجام همه در موريی باغ رفتند، مگر می ترسيدند، سگ دنبال دريافت خوراکه رفت، در همين وقت صدای به گوش رسيد. گرگی فکر کرد دزد آمده باشد، لذا شروع کرد به عو عو کردن تا باغبان خبرشود. در اين وقت مادرشان هم رسيد ه همه باغبان را بيدار کردند. همين که باغبان، دهقان وهمه مردم قريه رسيدند، دزد ها فرار کردند. دهقان از باغبان سپاس گزاری کرد، اما وی همه را همکاری سگ وچوچه هايش خواند.  | | | در منطفه دزد پيدا شد، ميان سگ های دهقان گرگی که هوشيارتر بود به فکرچاره شد. |
وقتی دهقان متوجه شد، دريافت که سگ های خودش است، اما باغبان سگ ها را درباغ نگهداشت. دهقان خيلی پريشان شده موضوع را به زنش گفت، وی هم از کرده پشيمان شده از دهقان تقاضا کرد تا اگر يکی از چوچه سگ ها را از باغبان بگيرد. |