دريک قريه ی زيبای، نگار، مکی، نذيره وشاپيری خواهر خوانده های خيلی صميمی بودند. نگار برای ميله و ساعتتيری گليمک آبی بافت. در عروسی گدی ، گليمچه آبی برای عروس وداماد هموار شد، اما شاپيری با شوخی هايش محفل را برهم زده با نگار قهر کرد و گليمچه را با خود برد. ديری نگذشت که نگار متوجه مفقود شدن گليمک شد، پس از جستجوی زياد نتوانست آن را دريابد، ناچار گريه کنان خانه رفته خوابيد. فردا نگار باز هم سراغ خواهر خوانده هايش را گرفت که در کوچه مصروف جز بازی بودند. وی از گم شدن گليم به مکی گفت. در اين حال شاپيری بازی را ترک کرد، دختران متعجب شدند. شاپيری در خانه هرقدرکوشيد چيزی ببافد، اما نتوانست. دوستان شاپيری خانه آمده وی را جگرخون يافتند. شاپيری از گم شدن بوت هايش گفت، مکی خنديده بوت هايش که پوشيده بود، نزدش گذاشت.  | | | در عروسی گدی، گليمچه آبی هموار شد، اما شاپيری محفل را برهم زد وگليمچه را برد. |
شاپيری بعد از گرفتن بوت هايش با خوشی سوی خانه شتافته چند دقيقه بعد با دامن پر، برگشت، نگار از خوشی فرياد بر آورد. بلی! نگار گليمچه اش را يافته بود. دوستان شاپيری، وی را ملامت کردند تا دگر هيچگاهی بدون اجازه کاری نکند که موجب پريشانی کسی شود. شاپيری با خواستن معذرت از نگار وعده سپرد تا بدون اجازه گليمچه را نگيرد، همه خوش شده رفتند تا بافتن گليمچه را از نگار بياموزند. |