احمد آنقدرتنبل بود، که حتی زحمت پوشيدن بوت هايش را متقبل نمی شد، روزی پا های برهنه بزهايش رامی چراند که پايش افگار شد. وی لنگ لنگان خانه آمده از دست بز ها شکايت می کرد که پدرش از شهر رسيده يک جوره بوت و توپ برايش آورد. پدرش گفت که بوت ها جادوييست. احمد بوت ها را کنار زده با توپ شروع کرد به بازی، بوت ها گفتند: "چرا تنها توپ را ناز می دهی" ؟ احمد گفت، در صورتی دوست تان خواهم داشت که خود تان به پا هايم داخل شويد و پس براييد. بعد با بی اعتنايی از بوت های جادويی به سليم گفت. وی تاکيد کرد کاش بوت هايت را بپوشی، تا هنگام بازی افگار نشوی و بازی ما نا تمام نماند. احمد هنگام شوت کردن توپ، پايش به سنگ خورده افگار شد،از سوی دگر بزش به کوه رفت. او با پای افگار دنبال بز رفت.  | پادشاه بوت ها   وقتی دوست تان می دارم که خود تان به پا هايم داخل شويد و پس برآييد.  |
با رسيدن احمد نزد بز ديد که پای بزش ميان دو سنگ بند مانده، همه جا پر از خار است، باز هم بوت ها آمده می گويند بيا و مارا بپوش، اما وی نمی شنود. ديری نگذشت که خليدن خار مجبورش ساخت تا دنبال بوتهايش برود، اما دگر بوت ها نمی آيند. احمد دنبال بوت ها داخل مغاره شده با تعجب می بيند، آنجا مملو از بوت های مختلف است، پادشاه بوت ها (موزه) می گويد: تو نمی توانی داخل بروی. احمد پس از اجازه و جستجوی زياد بوت هايش را دريافته با آنها آشتی می کند و بوتها را با خود می برد. |