 | | | هيلی با پوشيدن چادر سوی قصر زيبای رفت که همه چيز آماده، اما پراکنده و کثيف بود. |
هيلی دخترک تنبلی بود، که با پدر مادر و شريف برادر کوچکش يکجا زندگی می کرد.او خيلی نا منظم بود از همين رو دنبال هرچه سرگردان می گشت. روزی هيلی به خواست مادرش رفت تا ظروف چای را بشويد، وی آرزو برد، کاش جای رود که از کار خبری نباشد. حرفش تمام نشدکه چادری از هوا نزدش آمده خود را چادر جادويی خواند و گفت هر آرزويش را برآورده می سازد. هيلی از او خواست،جای رود که دگر کارنباشد،هر چه آماده باشد. چادر پذيرفته شرط گذاشت که درصورت دور کردن او دوباره به حال اول برگردد. او با پوشيدن چادر خودش را در قصر زيبای يافت که همه چيز آماده، اما پراکنده و کثيف بود. آمر کثافات قصر، اشپلاقی به هيلی داد موقع ضرورت آن را به صدا درآورد تا همه چيز خود پا کشيده حاضر شود.  | | | ديری نگذشت که اين همه بی سروسامانی ها هيلی را دلگير کرده خسته ساخت. |
ديری نگذشت که اين همه بی سروسامانی ها هيلی را دلگير کرده خسته ساخت، تا می خواست کاری کند، آمر کثافات مانع می شد. در اين موقع قدر خانه و خانواده به سرش آمده چادر را از سر دور کردو در اين وقت صدای مادر را شنيد که او را صدا می زد. هيلی تکان خورده به خود آمده با عجله و خوشی ظروف چای را شسته دوباره به خانه نزد مادرش رفت. |