رحيمه يگانه دختر ١٣ ساله خانواده در روستای زندگی می کرد، که جنگ های چندين ساله باعث باز ماندنش از مکتب شده بود. از همين رو با کتاب و درس بيگانه بود. روزی پدر برايش کتاب آورد تا درس خواند، اما رحيمه آن را کنار زد و صدای شنيد که وی را بی چراغ خطاب کرد. کتاب اين را گفته فرار کرد و داخل قصری شد ، رحيمه که او را دنبال کرد، در قصر تمام در ها را بسته يافت، تا صدای شنيد . با ترس پرسيد کيستی؟ صدا گفت: چراغ! رحيمه گفت، اما در روز روشن نيازی به تو نيست. رحيمه اکه ز قصر جادويی چيز های شنيده بود، خواست يکی از درها را باز کند، اما دستگير گفت: "اول نوشته ی مرا بخوان!"  | | | وقتی رحيمه قدر سواد را دانست، هميشه مطاله می کرد و دوست کتاب بود. |
رحيمه باخجالتی گفت من خوانده و نوشته نمی توانم. دستگير گفت: "بی چراغ"! رحيمه با بی اعتنايی رفت تا در خروجی را باز کند، اما آن را نيافت. ميان هق، هقی گريه های رحيمه صدا گفت نام مرا بخوان، رحيمه هيجان زده شده فرياد زد تو کتاب هستی! کتاب ! و کتاب تاييد کرد. پس از آن رحيمه قدر سواد را دانسته با کتاب دوست شده به مکتب سواد حياتی رفت يا خواندن و نوشتن فراگيرد و چراغ زندگی را دريابد. |