بود ونبود زير آسمان کبود، ميرويس با دوستانش فرخ و ياسمين در باغی ساعتتيری می کردند. آنها سخت علاقمند گل بازی بودند. روزی در باغ از گل چيز های ساختند، اما ميرويس اسپ سفيد گلی ساخته آن را با چونه رنگ کرد، که شباهت زيادی به اسپ اصلی داشت. آنها برای نان چاشت رفتند و اسپک را در آفتاب گذاشتند، پس از نان وقتی مير ويس و فرخ رفتند تا خبر اسپک گيرند، اما از وی خبری نبود. خيلی ناوقت شده بود، هر چيزشکل حيوانات درنده را می ماند، صدا های عجيبی به ترس شان می افزود، چون سمين در مورد باغ چيز های گفته بود. آنها راه فرار شان را هم گم کرده بودند در اين اثنا روشنی تابيده از آنها پرسيد چرا پريشان هستيد؟ ميرويس با ترس گفت دنبال اسپک سفيد می گرديم که در روز گم کرده ايم. مهتاب در روشنايی اش آنها را قادر به دريافت اسپک ساخت.  | | | تا ميرويس دستی بر پشت اسپک زد، اسپک به حرف زدن شروع کرد. |
بعد مهتاب گفت بر پشت اسپک سفيد دست بکشيد شما ر ا رهنمايی می کند. تا ميرو يس دستی بر پشت اسپک زد. اسپک به حرف زدن شروع کرده گفت: تنها مار و گژدم قابل ترس است. اسپک سفيد، آنها را تا خانه های شان رساند. هردو دريافتند که آنچه درشب قابل ترس است، اگر در روشنی ديده شود، ترس شان از بين می رود. |