در زمانه های قديم فصل ها، زمين، نباتات وحيوانات همه حرف می زدند. يکی از روز ها نبات با غرور گفت، زيبايی زمين ما استيم. بهار همه زيبای ها را از آن خود دانست، چرا که فصل را اوسبز می سازد. ميان آن همه اختلاف ها تابستان رسيد. همه موجودات از تابستان هم شکايت سردادند، مگر تابستان گفت اگر گرمی او نباشد، تمام ميوه هاخام می ماند. با رسيدن فصل خزان، رنگ درختان زرد شد،هيچ چيز علاقه ی به خزان نشان نداد تا اين که زمستان و سردی بر همه جا و همه چيز چيره شد. همه گنهکار اصلی زمستان رادانستند، چرا که دگر نه ميوه و باغی بود و نه سرسبزی و پرنده يی. زمين که بيشتر از همه قهر بود، گفت با آمدن تو بايد ماه ها منتظر ميوه وسبزه ماند، ما نا حق تابستان وخزان را ملامت کرديم.  | | | درزمانه های قديم هر فصل زيبايی طبيعت را مرهون خود دانسته با هم اختلاف داشتند. |
زمستان گفت اين همه برف وباران منست که تمام سال از آن سيرآب می شويد، يخ من زمين را نرم می کند تا مرض ها بمی رند. سرانجام همه به ارزش و ضرورت هر يک از فصل ها پی و در يافتند که زمستان بهترين وقت برای استراحت است. |