 | | | روزی ويروسی با سيب آلوده در بدن پسرکی داخل شد و تا توانست سبب بيماری وی شد. |
بود نبود، يکی ويروس و دگری واکسين بود. آنها روزی بحث کردند، ويروس از مضريتش و واکيسن از خدمتش به انسانها گفت. ويروس خودش را قوی خواند، اما واکسين با خنده گفت جای که من با شم ترا راه نيست، ويروس با اشاره به طفلی8 ساله در بستر کلنيک گفت ببين اورا چگونه بيمار کردم. ويروس و واکسين به رقابت پرداختند. واکسين با پيچکاری داخل وجود طفل شد و ويروس در قالب دستان آلوده وخوراکه های ناشسته منتظر موقع بود. سيبی طفلک به زمين افتاده آلوده به ويروس شد که با به دهن بردن آن ويروس با خوشی داخل دهن و معده طفل شد،اما آنجا پاسبانانی بود. ويروس با ديدن پاسبانان تکان خورده در گوشه ی معده پنهان شد و در فکر طرح پلان و را ه يافتن به خون طفل شد. سرانجام زنگ خطر از سوی پاسبان به صدا در آمده، جنگ ميان ويروس و و پاسبان شروع شد، زد و خورد ها هر لحظه بيشتر از پيش اوج می گرفت.  | | | سرانجام درجنگ ميان ويروس و واکسين، واکسين پيروز شده تمام ويروس ها را فرار داد. |
سرانجام پس از مجادله زياد، پاسبانان توانستند ويروس ها را شکست دهند. همان بود که ويروس ها با گريه تسليم شدند. پاسبانان خنديده گفتند ما واکسين هستيم! ويروس فرياد زد: "آه پس تو برنده شدی ومن باختم. |