 | | | ميمی خواست ماهی طلايی را نجات دهد، اما دگر شهپرهايش کار نمی کرد. |
ميمی، ماهی خنجرداريست که با پدرکلانش در دريا زندگی می کرد، او آرزوی بال داشتن داشت. پدر کلان هميش با شهپرهايش، ماهی ها را از جال نجات می داد. روزی پدر کلان، وظيفه خودرا به ميمی سپرد، ابتدا ميمی فکر کرد قادر به انجام اين کار نباشد، اما وقتی توانست جال رابا شهپرش بدرد خوش شد. او در جريان ساعتتيری تمام شهکاری اش را به ماهی طلای قصه کرد. ميمی که پرواز پرنده ها را تماشا می کرد ناگه متوجه جال ماهی گيرشد. هردو باعجله در آب غوطه زده دختر پری دريای را در جال يافتند، ميمی در يک چشم برهم زدن خود رارساند، اورا نجات داد. مادر پری از ميمی ممنون شده گفت دربرابر نيکی هر خواستش را برآورده ساخته می تواند. ميمی که آرزوی بال داشتن داشت، از پری دوبرگ زردگرفت که با خوردن آن،توانست بپرد و برای يگ ساعت زنده ماندنش، دو برگ ديگر هم گرفت. سرانجام ميمی بال در آورده از آب بيرون شد و سوی جنگل رفت، از ديدن باشه و زاغ ترسيد، بعد آهسته به جنگل رسيد. ديری نگذشت که ميمی دلتنگ شده دريافت که وقتش پوره شده است، تا خواست برگردد، که زاغ وی متوجه عقاب ساخت، ميمی فرار کرد.  | | | ميمی که شوق پريدن داشت، به کمک پری بال درآورده از آب بيرون شد و سوی جنگل رفت |
همينکه ميمی در آب رفت صدای گريه ماهی طلای را شنيد، او گفت پدر ومادرش را در جال گرفتند، تا ميمی خواست آنها را نجات دهد، اما دگر شهپرهايش کار نمی کرد. در اين حال با رسيدن پری دريايی، ميمی به حالت اول برگشته و آرزوی پرواز را از سر دور کرد، بعد از آن با نجات ماهی ها از جال ، لقب ماهی قهرمان را گرفت. |