 | | | روز اول عيد ولی به راديو گوش می داد، که در مورد آشتی، بود، رفت وبا دوستش آشتی کرد. |
محمود، ولی و خوشحال سه دوست صميمی هميشه شريک ساعتتيری، بازار و مکتب هم بودند. آمد، آمد عيد بود و آنها در خانه محمود طرح عيدی و کاغذ پران بازی و ميله ی می ريختند، که خوشحال تشنه شده از محمود آب خواست. تا محمود گيلاس آب را گرفت، دستش تکان خورد و آب روی کاغذ پران ولی ريخت. ولی بالای خوشحال قهر شده گفت عمدی روی کاغذ پرانش آب ريخت. هرچند محمود خواست دعوای آنها را فرونشاند، اما کامياب نشد. سرانجام آنها خفه شده متلاشی شدند. چند روز گذشت، عيد آمد و روز اول عيد ولی جگر خون به راديو گوش می داد، که از برنامه خورجين بنجاره ترانه عيدی وآشتی را شنيد. ميوند برادر ولی خبر آورد که محمود عيد مبارکی آمده ولی خيلی خوش شد و شتابان سوی حويلی رفت. سرانجام هردو باهم آشتی کردند. محمود با خنده گفت در روز های عيد آشتی با دوستان لذت دگر دارد، بعد با هم رفتند تا سراغ .ولی را هم گيرند. |