احمد، اسد و مجيب دوستانی صميمی و همقريه بودند، روزی وقتی احمد با پدرش از بازار بر گشت ازسوختن دوستانش خبر شده به کلنيک قريه رفت. پس از احوالپرسی با اسد جويای احوال مجيب شد. اسد به بستر پهلويش اشاره کرده، گفت چون وضعيت او خوب نبود داکتر به او پيچکاری تطبيق کرد. اسد ماجرايش را چنين حکايه کرد: "بعد از کمک با پدر بالای خرمند کاه استراحت کردم که مجيب پتاقی آورد. هردو پتاقی را گوگرد زديم، يکباره خرمند کاه آتش گرفت. مجيب خواست آتش را خاموش کند، که دامنش آتش گرفت. من به دامن نيلنی مجيب دست بردم، دستان من هم سوخت.پدر مجيب با دهقانان رسيده ما را در جوی انداختند، بعد به کلينيک آوردند.  | | | اسد پس از سوختن برای معالجه به کلينيک آورده شد. |
درهمان حال مجيب با نالش سر خود را از بستر بلند کرد وبعد ازاحوال پرسی با احمد گفت! کاش می بودی تا مانع پتاقی بازی ما می شدی، حال به چنِن حالتی نمی رسيديم. احمد گفت از همين روز می ترسيدم که مانع بازی های خطرناک شما می شدم. دوستانش عهد بستند تا در آينده اين بازی را تکرارنکنند. |