بود نبود، بيوه زنی با رحمت پسرش دربيچارگی به سر می بردند. رحمت ترکاری مردم را به بازار می برد واز مزد آن را با مادرش قسمت می کرد. روزی رحمت از کار به خانه می آمد که اجمل پسر همسايه، چوچه سگی را می آزرد. دل رحمت به حال سگک سوخت، پولش را داد و سگک را خريد. باز هم اجمل به اذيت چوچه پشکی پرداخت، با هم رحمت کار ديروز را تکرار کرده پشک را خريد. روز سوم از مادرش دريافت که چيزی برای خوردن ندارند. اما آنروز خراب ترين روز برای رحمت بود، چون تنها توانسه بود پول صاحب ترکاری را به دست آورد. پاپی و پشکک چيزی گفته راهی جنگل شدند. آنها چندی قبل يک نگين جلاداری در جنگل يافته ابه رحمت آوردند. مادر رحمت از ديدن آن حيرن شد، تا رحمت نگين را لمس کرد ديوی پيداشد.  | | | پاپی و پشو از جنگل گردن بند الماس جادويی را يافته به رحمت آوردند |
ديو خود را غلام الماس جادوی خوانده گفت هر خواست آنها را برآورده می سازد. رحمت آرزو کرد تا اطفال قريه برحيوانات مهربان شوند. غلام گفت تنها يک آرزو را برآورده ساخته می تواند و از رحمت خواست در مودر آرزويش خوب فکر کند، رحمت آرزوی قبلی اش را تکرار کرد. ديو ناپديد شد، پس از آن اطفال با حيوانات مهربان شدند و زندگی رحمت ومادرش هم با فروش الماس خيلی خوب شد. |