ملالی دخترک مهربانی بود که در قريه ی سرسبز زندگی می کرد. او گلهارا دوست داشت و هميشه آنها را آبياری می کرد . برنامه را بشنويد روزی ديدن گل ها می رفت که با پير مردی مواجه شد. پير مرد اورا به مراقبت گل ها بيشتر تشويق کرد، اما صدای نالشی بلند شد. ملالی متوجه شد که گلاب سبزکه هرگزآن را نديده بود، در حال خشکيدن بود. ملالی با عجله ته بته گلاب آب ريخت. پير مرد در مورد گلاب سبز گفت که پنج باربايد آب داده شود، ملالی متوجه برگ زرد شده گلاب شد که به زمين افتاد. پيرمرد گفت اين گلاب عادی نيست. ملالی چهار بار ديگر به گلاب آب داد، با هر بارآبياری، يک بر گ زرد آن به زمين می ريخت. برگهاخواست اورا برآورده می سازند. ملالی از برگ ها به نوبت خواست همه جا گل گلاب با شد، بازيچه دريابد و بهترين غذا بخورد، اما به زودی از همه اش خسته شد.  | | | ملالی به گلاب سبز 5 بار آب داد و گلاب 5 آرزوی وی را برآورد، چون گلاب سبز جادويی بود. |
سرانجام با خود گفت ،چی می تواند مرا برای هميش خوش سازد؟ در همين حال صدای گريه احسان را شنيد که از فلج بودن پاهايش شکايت داشت ؟ ملالی گفت با آخرين برگ برای تو آرزو می کنم، بعدش هم آخرين برگ را به هوا پف کرده ديد که احسان توانست راه برود. ملالی از اين کار خيلی خوش شد وبا خود گفت: " بهترين خوشی آن است که مشکل ديگران را حل کرده باعث خوشی آنها شوی". |