مادرصديقه با فروش دست دوزی هايش زندگی می کرد. روزی خواست دستمال ها را بازار ببرد، که صحت اش خراب شد. صديقه مانع رفتن مادر شده از سليم خواست دستمال ها بفروشد و از راه شلغم وچند قرص نان بياورد، اما وی در بازار پول را کاغذ پران، تار و چرخه خريد. وی علت ناوقت آمدنش را بيروبار و کمی پول را بلند رفتن قيمت ترکاری بهانه آورد. روزها گذشت، روز دگر بازهم سليم رفت تا تکه و تار بياورد. اين بار سليم ازپول خوردنی خريد و با برگشت به خانه در محاسبه پول به مادر می خواست بهانه بياورد، اما لکنت زبانش بر دروغگويی اش نشانه زد. مادرخيلی پريشان شد، صديقه دست دوزی هايش را آورده گفت پس از اين وی دستمال می دوزد. و خود برای فروش می برد.  | | | صديقه دست دوزی هايش را آورده گفت پس از اين وی دستمال می دوزد |
روز بعد دکاندار دستمالهای را به قيمت قبلی که به مادرش می پرداخت، از وی خريد،.صديقه با خوشی به خانه برگشت. وی در راه با کراچی بنجاره و کلچه برخورد، اما از آنها نخريد. وقتی مادر پول را شمرد کاملا درست بود، وی تمام ماجرا را به آنها حکايه کرد، سليم از شنيدن قصه خيلی پشيمان شد و وعده کرد در آ ينده در همه امور صادق باشد. |