 | | | خليل و بريالی در دکان کاکا سردار با هم دوست شدند و نجاری آموختند. |
خليل در دکان نجاری شاگرد بود، روزی در شهر برای آوردن سودا، با گدای ژوليده و چرکين روبرو شد. گدا از او پول خواست، خليل با ديدن چشمان گدا تعجب کرد، زيرا آشنا بود، بلی دريافت که او بريالی است که با هم در دکان نجاری کاکا سردار کار می کرند. آنها در دکان با هم دوست شدند. بريالی ، خليل را در آموختن پيشه نجاری کمک کرد. روزی خانه می رفتند که پس از مدتها احمد را ديدند. خليل آهسته، آهسته کار های نجاری را آموخت، اما بريالی به کار بی علاقه شده بود و هر روز برای ترک کردن دکان بهانه جويی می کرد. اين همه سردرگمی ها برای خليل سوال برانگيز بود، روزی به تعقيب بريالی پرداخته سرانجام وی را در ويرانه ی با احمد در حال پودر کشيدن ديد. خليل خواست از کاکا سردار برای نجات بريالی کمک گيرد، اما دگر از بريالی خبری نشد، تا اين که او را ژوليده در حال گدايی ديد.
 | | | بريالی با تشويق احمد در ويرانه ی بيرون از قريه معتاد به پودر کشيدن شد . |
تجمع و سر و صدای مردم، رشته خيالات خليل را بر هم زد، و ی بريالی را بيهوش يافته شفاخانه بردش. بريالی پس از شش ماه تداوی دوباره به کار برگشت. خليل از اين که بريالی را دوباره صحتمند می ديد، خوشحال می شد و بريالی هم از دوستی او بر خود می باليد. |