محمد ظاهر شمس
|  |
 | | | شاکر در دکان کلالی توسط همنشينان بدش، هيروئينی شده همه دار و ندارش را از دست داد. |
شاکر پسری زحمتکش بود که در مهاجرت در کارگاهی کلالی، با مهارت تمام بازيچه می ساخت، اما همنشين های بدش وی را مبتلا به مواد مخدر کردند. او گمان می برد، با رفتن به قريه خود ديدن خويشانش ازين مشکل رهايی يابد. ديری نگذشت که غرق نشه به وطن بازگشت. رنگ پريده و لباس های ژنده اش، باعث شد تا اطفال او را به نام ديوانه وپودری با سنگ نفرين کنند. طفلی مژده آورد که شاکر از مهاجرت بازگشته، همه دويدند،ا ما شاکر گريبان دريده را همان پودری يافتند که قبلا سنگبارانش کرده بودند. غلام تصميم راندن شاکر از قريه شد، اما او زاری کننان نان می خواست، سرانجام نااميد شده به يادی صميميت دوستانش افتاد. اين همه ناملايمات وی را بر آن داشت تا با تصميم قاطع پودر را ترک گويد، غلام رفتن شاکر را از قريه به اطفال خبر آورد.  | | | شاکر پس از ترک اعتياد، دوباره با دوستانش ساعتتيری و خوشی هايش را از سر گرفت. |
در اين هنگام صديق رسيده بازيچه های گلی را به اطفال نشان می دهد، آنها در مورد پرسيدند و صديق از شاکر ياد کرد که اين همه را ساخته است. دوستان شاکر خجل شده از رويه شان پشيمان بودند، اما شاکر که دگر صحتمند و سرحال بود دوستانش را به آغوش کشيده دوستی اش را دوباره از سرگرفت. |