وحيده صابر
|  |
 | | | دخترجادو گر که بسيار زشت و بد بود، مادرش را در اتاق بندی کرد و از تمام کنيزان خواست حق ندارد به او نان ببرند. |
بود نبود مرواريد دختری کشتی رانی بود که هرروز به پدرنان می برد و بعد نزد دوستش ماهی گک زرد می رفته با او قصه می گفت. مرواريد طبق معمول ديدن ماهی گک رفت، اما او را نديد خيلی مشوش شده گريه سرداد درهمين موقع مرغابی گک آمد و پس از دريافت علت گفت: شکارچيان ماهی گک را خانه جادو گر برده اند. مرغابی که خانه جادوگر را بلد بود به اثر تقاضای مرواريد آنجا رفتند. جادوگر خيلی قهر شد ومرواريد را هم بندی کرد. مرواريد وقتی ماهی گک را زنده ديد خوش شد و به کار شروع کرد. روز ها گذشت و بلاخره جادو گر مريض شد. دخترجادو گر که بسيار زشت و بد بود، مادرش را در اتاق بندی کرد و از تمام کنيزان خواست حق ندارد به او نان ببرند. مرواريد پنهانی از دختر همه روزه از راه کلکين به جادو گر نان و دوا می برد. روزها گذشت و دختر جادوگر فکر کردمادرش مرده باشد. جادوگر با ديدن دخترش فهميد که او چی قصددارد، با قهر بالايش داد زد: "ای دختر مرا بندی کردی تا گردن بند ستاره سفيد را بگيری؟  | | | مادر گردنبند را به گردن مروازيد بسته گفت: "اين گردن بند جادويست ونزد هر که با شد در آينده ملکه دربار پادشاه می شود". |
دخترجادوگر حيران ماند که کی مادرش را کمک کرده باشد، دراين موقع مادر مرواريد را صدازد و گفت مستحق گردن بند اواست، زيرا خدمت من را کرده است. مادر گردنبند را به گردن مروازيد بسته گفت: "اين گردن بند جادويست ونزد هر که با شد در آينده ملکه دربار پادشاه می شود". دختر جادو گر تا خواست حمله کند، با چشم بر هم زدن، با ماهی گک خود را نجات داد. او ماهی گک را به دريا رها کرد وخودش به خانه خود رفت. |