 | | | محمود روستا بچه يی بود که بالای زمين های مردم کار می کرد و خيلی کنجکاو بود. |
بود نبود در زمانه های قديم درختی عجيبی سيب در يک قريه بود که از حاصل آن تمام مردم استفاده می کردنند، اما رفته، رفته درخت روبه خشک شدن داشت، مردم پريشان بوند و علت را هم ندانستند. محمود روستا بچه يی بود که بالای زمين های مردم کار می کرد و خيلی کنجکاو بود، وی تصميم گرفت تا علت را دريابد، همان بود که فردا بيل را گرفته سوی درخت رفت. شريفه خواهرش هم دنبالش آمد، محمود کمی دورتر از درخت را با بيل کند، چقری بزرگی پيدا شده هردو ميان آن افتادنند. آنجا موجودات عجيب وغريبی زندگی می کردنند. شريفه ترسيده بود، اما محمود به جستجو پرداخت تا موجوداتی را ديدند که ريشه های در خت را می خورند. در اين حال نگهبان آنجا متوجه شده همه را صدازد تا دزد هارا دست گير کنند. آنها را نزد پادشاه خود می بردنند، محمود و شريفه گفتند دزد نيستند بلکه خواستند علت خشک شدن در خت را بدانند و پرسيدند که چرا ريشه های در خت را می خورند؟ نگهبان گفت قبلا پالک می خوردند، اما آن شخص دگر پالک نمی کارد، ما هم ريشه درخت سيب را می خوريم. محمود گفت اين مشکل را او حل کرده می تواند.  | | | در زمانه های قديم دريک قريه درختی عجيبی سيب بود که از حاصل آن تمام مردم استفاده می کردنند. |
محمود به آنها پالک کاشت و پالک کاشتن راياد داد. پادشاه پرسيد اين کار را از کجا آموختی؟ وی گفت از پدر مرحومم که دهقانی با تجربه بود. پادشاه از کار محمود خوش شده وعده کرد ريشه درخت سيب را نخورند و به آنها راه بيرون شدن از آنجا نشان داد . وقتی آنها دوباره بالای زمين آمدند مردم قريه هم از کارآنها قدر دانی کردنند و زميندار قريه قطعه ی از زمينش را به محمود داد تا برای خودش کشت وکار کند. |