 | | | وقتی صادقه به ياد آورد، به راضيه گفت که گدی همان روز بدست او شکسته بود. |
صادقه، راضيه ومدينه دوستان خوب بودند که هميشه بازيچه های شان را گرفته با هم ساعتتيری می کردند. روز ی راضيه پريشان از خانه برآمده مدينه را به اتهام شکستاندن پای گدی اش به جنجال کشاند و با او جنگ کرد. ديری نگذشت که صميميت شان برهم خورد و هردو سر دعوا گرفتند تا اينکه صادقه رسيده به گفته های راضيه و مدينه گوش داد و به ياد روز بارانی افتاد. طوفان شديدی می وزيد، راضيه که از طوفان ترسيده بود بيشتر از همه می گريست. مدينه وصادقه بازيچه ها را جمع می کردند. در اين وقت صدای شکستن چيزی به گوش صادقه رسيد، اما اين کار مبهم ماند تا اين که مدينه نا حق متهم شد. وقتی صادقه به ياد آورد، به راضيه گفت که گدی همان روز بدست او شکسته بود، مدينه ازين که از تهمت خلاص شد، زياد خوش بود.  |  شکستن گدی، دوستی صادقه، راضيه ومدينه را بر هم زد.  |
راضيه از راستی صادقه خوشش آمد، بر هردو بخشيد و از گناه خودش اقرار کرد که گدی مدينه را در بدل گدی اش به تاوان گرفته بود. در فرجام همه با هم آشتی کردند، دوستی شان را از سرگرفتندو وعده کردند که هميشه صادق و راستگو باشند تا خللی در دوستی شان ايجاد نشود. |