 | | | رهگذری سنگ قيمتی را نزد شعيب ديده به صد دل عاشقش شد. |
شعيب وبلال وشايسته سه دوست وهمقريه بودند که هرروز گوسفندان شان را به چرا می بردند و همانجا با هم ساعتتيری می کردند. در ميان آنها شعيب عادتی بد داشت،که بعضی اوقات از خانه يگان چيزه باخود مياورد. همان روز او سنگ قيمتی را آورده بود. رهگذری از نزد شان گذشته سنگ قيمتی را ديد وبه صد دل عاشقش شد. مرد نا آشنا از خريطه اش برای شعيب موترک وگادی گک های رنگارنگ را نشان داد و علاقه وی را بر انگيخت. سرانجام سنگ قيمتی با بازيچه ها تبادله شد، اما بلال مانع آنها شد، کاری که نمی شد، صورت گرفت. بلال از تبادله آنها پريشان شد و او راملامت کرد، اما کار از کار گذشته بود، در همين اثنا بلال مژده آورد که مرد نا آشنا سوی آنهامی آيد. خلاف توقع آنها مرد دوره گرد با خشم به شعيب گفت که سنگی که او ديده بود، در دلش گهر داشت که امروز ندارد.  | | | سرانجام سنگ قيمتی با بازيچه ها تبادله شد، اما بلال مانع آنها شد |
شعيب زاری می کند تابازيچه هايش را پس نگيرد، اما بلال سنگ را با بازيچه ها دوباره تبادله می کند. اصلا مادر شعيب شب گهر داخل سنگ را کشيده در خانه مانده بود، آنها همه خوشحال شدند وگهر از دست داده شان را دوباره بدست آوردند. |