 | | | زونزونک سر مرتبان بالا شده از فرط خوشی تصميم گرفت همانجا ماند، اما درشهد گيرماند. |
بود نبود مورچه گکی بود به نام زونزونک که هميشه می خواست به جاهای دور برود و خوراکه های خوب بخورد تا اينکه روزی از خانه برآمد و راهی خانه ی شد. او از مرتبانی که، قطره شهدی چکيده بود، چشيد وخوشش آمده در تلاش بالاشدن بود که مورچه بالدار در مورد پرسيد. بالدارک مانع او شد، زيرا آنجا خيلی خطرناک بود. زونزونک حرف وی را نپذيرفت و به کارش ادام داد تا مگسی رسيد. زونزونک هدفش را به مگس گفت، مگس با غرور گفت! می توانم کمکت کنم، اما به شرطی که در بدل شرينی دهی. زونزونک وعده بست. مگس زونزونک راسر مرتبان برد. وی از فرط خوشی تصميم گرفت همانجا ماند، هنوز مگس نرفته بود که پای زونزونک درشهد بند شد. زونزونک هرقدر کوشيد، نتوانست خودش را نجات دهد، ناچار مگس را به کمک خواست، اما مگس با بی تفاوتی پريد و زونزونک به تلخی گريست.  |  زونزونک مورچه گکی بود که هميشه می خواست جاهای دور رود.  |
در همين وقت مورچه بالدار رسيده حالش را پرسيد. زونزونک از هوسی که کرده بود، خيلی پشيمان بود و اينکه دوست و دشمنش را نشناخته بود،افسوس کرد. سرانجام بالدارک، زونزونک را کمک کرد تا ازمرتبان شهد برآمد، بعدش هم از مورچه بالدارک ممنون شد و گفت: "قربان ياری ديارخودما" وعهد بست بعد ازاين هوس های بی جا نکند. |