 | | | بود نبود دريک فريه يی نزديک تپه، جويبار و باغچه ی بود که ليلا از آن مواظبت می کرد. |
بود نبود دريک فريه يی نزديک تپه، جويباری بود. آنجا اطفال باغچه گکی زيبا ساختته بودند. هرکه از اين باغ می گذشت دم گرفته از گل وباغ ديدن می کرد. صابر وليلا از باغ مواظبت آبياری می کردند . روز ی طوفان شديدی بلند شد . همه گل وسبزه خراب شد، ليلا وصابر وارخطا شدند، چادر ليلا وکلا ه صابر در هوا شد. همه چيز آسيب ديده بود. دگر از ليلا و صابر خبری نبود. باد دوست گل وسبزه رسيده از حال صابر و ليلا گفت که در قيد ديو اسير اند. صابر وليلا در باغچه ديو در جستجوی گريز بودند که راه در وازه را دريافتند، اما خرسی سر راهشان رسيد. اطفال تر سيدند،مگر زود دريافتند که خرس هم از جمله اسيران ديو است. خرس گفت که او هم انسان است ديو چنينش کرده است. خرس به اطفال فهماند اگر ديوشما را در کار نبيند به خرس بدل می شويد. خوبست تا با دستمال يا چادر روی تان رابپوشانيد.  | | | باد دوست گل وسبزه رسيده از حال صابر و ليلا به گفت آنها در قيد ديو اسير اند. |
در همين وقت ديو فهميده آنها را صدا زد، اطفال ترسيده نزد ديو رفتند. ديو زياد قهر بود، خو است آنها را به چيزی بدل کند. همان بود که باد رسيده ريگ و خاک را به چشم ديو پاشيد، ديو فرياد کشيد و طلسم ديو شکست. |