 | | | وقتی خرگوش به فايده سيب دانست نزديک خانه، نهال سيب غرس کرد. |
بود نبود در جنگل، خرگوشکی با مادرش زندگی می کرد، که سخت مريض بود و روز به روز رنگش به زردی گراييده می رفت. خرگوشک از بيماری مادرش جگرخون بود،اودنبال دوا رفت، اما نمی دانست کجا رود، ناگه لگلگ را ديد و از مادرش گفت. لگلگ او را نزد مادرخود برد تا از دواهايش به خرگوش دهد. مادر لگلگ دواهايش را برای پرنده ها خواند.خرگوش به گريه افتاد، در همين حال صدای را شنيد، صدا، صدای در خت سيب بود. درخت ازميان شاخه هايش چند دانه سيب به او داد تا به مادرش ببرد. چندروزگذشت و مادر خرگوش با خوردن سيب کاملا صحت شد.  | | | همه حيوانات جنگل از فو ايد سيب خبرشدند و از آن استفاده می کردند. |
وقتی خرگوش به فايده سيب دانست نزديک خانه، نهال سيب غرس کرد،از آن مراقبت کرد تا بارورشد. حيوانات ديگر هم از فوايد سيب دانستند. خرگوش به آنها سيب داد واز آنها خواست تا آنهاهم نزديک خانه های شان، نهال سيب و ديگر درختان ميوه دار را غرس کنند. حيوانات جنگل قبول کرده چنان کردند واز ميوه در ختان خود شان استفاده می کردنند. |