 | | | دو خواهر وبرادری بودندکه از دروغ گويی و جنگ انداختن دگران لذت می بردند. |
دو خواهر وبرادری بودند به نام های فرهاد و سليمه که در قريه يی زيبا زندگی داشتند. آنها از دروغ گويی و جنگ انداختن دگران لذت می بردند. آنها روزی کوچه رفتند، اما آنجا کسی نبود که طرف اذيت شان قرار گيرد، در اين وقت باد شديد وزيدن گرفت و آنها را به قلعه ی برد که راه بيرون رفت نداشت. هرچند آنها فرياد برآوردند، اما کسی به داد شان نرسيد، صدای را به گوش رسيد که خودش را حقيقت خوانده گفت: "شما بايد راز بزرگی در يابند تا دشمن حقيقت و دشمن خود تان را شرمنده سازيد". سليمه و فرهاد متعجب شدن که چگونه راز را دريابند. حقيقت درپرده يی جادويی، قريه آنها را برای شان نشان داد، آنها ديدند که دوستان شان در غياب آنها دوروغ می گويند و به آنها تهمت می زنند.  | | | شما بايد راز بزرگی در يابند تا دشمن حقيقت و دشمن خود تان را شرمنده سازيد |
فرهاد و سليمه خيلی ناراحت شدند، حقيقت از آنها پرسيد آيا گاهی شما هم دوروغ گفته ايد؟ هردو خجالت شده دانستند که دوروغ گفتن و جنگ اندازی کار خوب نيست. سرانجام به کمک حقيقت آنها راز بزرگ حقيقت و دشمن شان دوروغ را دريافته عهد بستند با برگشت به قريه از دوستان شان معذرت خواهی کنند و دگر دروغ نگويند. |