 | | | هرچند خاکی گگ، خروس مغرور را مانع شد، اما سودی نداشت، تا نيمه شب روباه حمله کرد. |
بود نبود خروسک سبزو زيبای بود که با مرغهای ديگر دريک مرغانچه زندگی می کرد. روزی در جوی قريه خود را ديد، خيلی خوش شد و از غرور به آذان پرداخت. خروسک خاکی که ازآنجا می گذشت، پرسيد چرا بی موقع آذان می دهی؟ او به زشتی گفت: "به کار های من ماخله نکو" خروسک سبز، خروس خاکی را دوست خوب خود قبول نکرد و گفت خودش از همه خيلی زيبا و خوش صداهست. خروسک خاکی آزرده شدو رفت. ديری نگدشت که خروسک سبز برای زورآزمايی کردن خروسک خاکستری را در ميدانی گير کرده بالايش حمله کرد. برای همه مرغهای مرغانجه اعلان کرد که بعد از اين او در مرغانچه نه، بلکه در بام می خوابد چرا که او از همه قوی تر است. هرچند خاکی گگ و مرغهای ديگر مانع او شدند، تا شکار روبا يا شغال نشود، اما او قبول نکرد و همان شب در بام خوابيد. نيمه شب روباه حمله کرد.  | | | خروس مغرور برای زورآزمايی، خروس خاکستری را در ميدانی گير کرده حمله کرد. |
وقتی صدای اورا خاکی گک شنيد از مرغهای ديگر خواست تا سروصدا بکشند تا سگ همسايه بيايد و خروسک سبز را نجات دهد. دوستان خروسک سبز اورا به مرغانچه بردند، صبح از خواب بيدار شد، دگر پر های سبز مقبولش نبود که به آنها غرور کند. در اين موقع خاکی گک برايش آب و دانه آورد، خروسک خجالت شده معذرت خواست و عهد کرد ديگر با دوستانش صميمی باشد. |