 | | | اطفال پس از درس خو اندن با پدر شان ، بعد به ساعتتيری می پرداختند و لذت می بردنند. |
در زمانه های قديم پير مردی با اطفالش زير درخت بيد درس می خو اند، بعدش هم چای سبز هيل دار سرمی کشيد و چهار بيتی سرمی داد. صميم گفت: " پدر يگان کسب و کار ديگر ياد نداشتی که سبق می دهی ؟" وی از بی فايده بودن درس و درس خواندن می گفت. پدر گفت مانند پرنده ها بوديد من شمارا آدم ساختم، در اين وقت رهگذری با قفسی می گذ شت، ازپير مرد تقاضا کرد تا پرنده هايش را آدم سازد. پير مرد خنديد وگفت اين صرف مثل است، عکه به آدم بدل نمی شود، اما مرد عکه خود رانزد از او گذاشته رفت . روز ها گذشت و مرد ساده با يک دنيا آرزو رسيد، پير مرد بهانه آورده گفت عکه ات آدم شده، برو اين خط را به او بده. مرد ساده به گمان اين که مردی که مقابلش نشسته عکه اش است، برايش دانه نشان داد، امااواعتنای نکرد.  | | | پيرمردکه هميشه مطالعه می کرد و از هر در می دانست، اطفالش را به درس تشويق می کرد. |
سرانجام رفت وبرايش گفت تو مرغ منی که آدم شدی،بيا که برويم، من بودم که ترا با فرستادن نزد استاد، آدم ساختم. مرد حيران شد وازگفته های اوچيزی سردرنياورد. همان بود که مرد ساده نامه ی برای آن تجار از جانب پيرمرد داد، تجار با ديدن نامه به ساده بودن مرد پی برد و از او خواست تا با او بماند و کارکند و مزد خوب دريافت کند. |