 | | | خرس که اولين بار از اطفال توصيف شده بود، خوش شده با آنها کمک کرد. |
چوب شکنی، دختر و پسری به نام های زهراو اجمل داشت که با رفتن به جنگل برای جمع آوری چوب، پدر را در رساند غذا ياری می رساندند. روزی وقتی مادردست آنها نان می فرستاد، مثل هميشه به آنها گفت بازی گوشی نکنند. آندو در راه از زيبايی های جنگل می گفتند که چشم شان به درخت بزرگی افتاد. زهرا و اجمل گرد درخت دورزدنند، ناگه خودرا در جای نا شناخته وعجيبی يافتنند. آنها ترسيده بودند، درخت فرياد کشيد. هردو درخت را سلام کردند درخت خوش شده آنجا را قلمرو ديو خواند و از آنها خواست فرار کنند، که خرسی پديدار شد. خرس که اولين بار از سوی اجمل توصيف شده بود، با آنها دوست شد ن ها را آدرس درياچه شور را داد تا کمک شان کند. درياچه زيبا با آب شفاف زهرا و اجمل را کمک کرده از درياچه گذشتاندشان، هنوز چند قدم نرفته بودند که ديوآمد. هرقدر زاری کردند، اما سود نداشت. اطفال بايد خانه ديو راپاک می کردند، چون مهمان داشت. ديو رفت و به خرس دستور دادکه چوب بياورد. آنها از ديدن خرس خوش شدند.  | | | درخت ديو را محکم گرفت و گفت! آنها شيرين کلام اند، نبايد بر اطفال ظالم بود. |
خرس که از غلامی ديو خسته شده بود با آنهاپابه فرار نهاد. وقتی ديو برگشت آنجا ديد خرس و اطفال ازدرياچه می گذرند. ديو صدا زد: بی ايستند!! ديو بردرياچه امر کرد، آبش را زياد کند،اما درياچه چنان نکرد. او غضب ناکتر درخت خشک را گفت مانع آنها شود، اما درخت اطفال را کمک کرد. وقتی ديو خواست آنها رادستگيرکند، درخت ديو را محکم گرفت و گفت! آنها شيرين کلام اند، دل همه مارا به دست گرفتند، نبايد با انها ظالم بود. |