رحيمه با مکی دوستش در قريه يی زيبای زندگی داشتند، رحيمه با همسايه ها رابطه ی خوب نداشت. روزی همسايه نو آمد که دخترکی به نام زبيده داشت. زبيده خواست با رحيمه ومکی دوست شود،اما رحيمه نخواست ومانع شد، اما مکی او را درعروسی گديش دعوت کرد. زبيده با گدی شيشه يی به عروسی آمد. رحيمه با قهر مکی را ملامت کرد که چرا زبيده را دعوت کرده که لباس خوب هم نه پوشيده، مکی از لباس های زبيده تعريف کرد. تا خواست زبيده دايره زند، رحيمه لجوجانه دايره را گرفت و به دايره زدن شروع کرد و همه دختران بيت خواندند. در آوردن چای زبيده رفت تا مکی را کمک کند، رحيمه که از دوستی آن دو حسادت داشت قصدا دست گدی زبيده را شکستاند. زبيده با ديدن گدی شکسته اش گريست و محفل را ترک گفت، مکی از رحيمه پرسيد کی گدی را شکسته است، اما رحيمه گفت او گدی را شکستانده است. شب شد و رحيمه با گدی گک خود به خواب رفت، اودر خواب ديد که گدی زبيده او را با خود به محل ساعتتيری شان برده است.  | | | رحيمه که با زبيده حسادت داشت دست گدی او را شکست، زبيده با ديدن گدی گريست. |
در جريان ساعتتيری رحيمه برای آب نوشيدن رفت وبا برگشت، دست گدی اش را شکسته يافت او هر قدر گريه کرد، هيچ کس برايش چيزی نگفت. صدای مادر او را بيدار کرد، در همين وقت به ياد زبيده افتاد. رحيمه واقعا از شکستن دست گدی زبيده پشيمان بود. با خودش تصميم گرفت بايد رفته به زبيده حقيقت را گويد، ازاو معذرت بخواهد وحتی گديش را در بدل گدی او دهد. |