 | | | در کثافات نزديک شفاخانه، چقمق و چمک دوستانی صميمی شدند. |
در کثافات نزديک شفاخانه، به نام چقمق و چمک دوستانی صميمی بودند، آنها در هر مشکل يار و ياور هم بودند. روزی داکتر آنها را با دستکش وسيرم در کثافت دانی ريخت. چمک و چقمق در کثافت لحظه يی سرگردان شدند، اما بزودی با هم رسيدند. چمک به چقمق گفت که باز هم برق آسا خود با سوزن پيچکاری خود را در خون آدمها می رساند. چقمق که کمتر از او نبود گفت گرم وسرد دنيا را زياد چشيده وحالا مقاوم تر از پيش شده و به آسانی ازبين نمی رود. در همين وقت موظف سطل کثافات را در کوتی کثافات انداخت. مکروب ها در کثافات پنهان شدند، دير نگذشت که کثافات هم دوا پاشی شد. چمک مرگش را حتمی دانست، اما چقمق خود را به اطفال چسپاند، همان بود که هردو با اطفال به قريه رفتند.  | | | در بازيی اسما داکتر شد و با سوزن پيچکای آلوده، چمک و چقمق را داخل وجود نجيبه کرد. |
اطفال به بازی پرداختند، اسما داکتر شد ونجيبه مريض، اسد مريض را با سوزن پيچکای آلوده مصاب کرد، همان بود که چمک و چقمق داخل وجود نجيبه شدند. نجيبه کسل وتب آلود شده به بستر افتيد، داکتر که علت را سوزن پيچکای آلوده دريافته اين کار را خطر ناک خواند. او گفت تماس با سامان و وسايل چتل شفاه حانه حتی خطر مرگ در قبال دارد. |