 | | | بزک در حنگل در بند شير اسيربود، سمير از زندگی دست شست، اما اجمل به فکر چاره بود. |
اجمل و سميردوستانی بودند که اجمل شاگرد نجار بود و سمير را تشويق می کرد کسبی را بياموزد، اما وی علاقه نداشت. روزی سمير، اجمل را به مسخره گرفته ازش خواست به دکان نرود و با وی ساعتتيری کند، در اين وقت خواهر کوچک سمير خبرگم شدن بزک شان را آورد. سميرواجمل به عجله دنبال بزک سوی جنگل شتافتند، روز گذشت و هوا تاريک شد، اما بزک پيدا نشد، در راه چشم شان به بومی افتاد. به آنها گفت هر چه زود تر جنگل را تر ک گويند،چون وقت گشت وگذار شير است. آنها وارخطا بودند که شير رسيده امر کرد آنها را بندی کنند. آنجا بزک هم بندی بود، همه منتظر شکار شان بودند، سميراززندگی دست شست، اما اجمل به فکر چاره بود. فردا وقتی شير آمد، اجمل ازش خواست قبل از خوردنشان به آنها موقع دهد برايش خانه سازد تا در تا بستان از گرمی و در زمستان از سردی محفوظ باشد.  | | | واجمل و سمير خانه گک چوبی برای شير ساخته درختم از شير خواستند داخل قفس شود. |
شير پذيرفت واجمل به کمک سمير خانه گک چوبی برای شير ساخت و درختم از شير خواست يکبار داخل قفس شود تا اندازه آن معلوم شود. شير به خوشی پذيرفت وداخل قفس شد، او در قفس را بست و شير را بند کرد و خود با سميرو بزک فرار کرد. وقتی آنها دوباره به قريه رسيدن سمير به کسب و فکر خوب اجمل آفرين گفت وتصميم گرفت تا حتما کسبی را بياموزد. |