 | | | بابه زنجير بافم، انسان ها را برای کمک به هم، زنجيروار با هم می بافم. |
بود نبود صالحه دخترکی روستايی روزی، بعد از بازی "بابه زنجير باف"، آرزو کرد، کاش بابه زنجير باف را ديده می پرسيد چرابه اين نام مسمی است؟ ديری نگذشت که پيرمردی ظاهر شد، خودش را بابه زنجير باف خوانده گفت انسانها را باهم در زنجير می بندد، بعد با نا پديد شدنش، صالحه متعجب شد. صدای سميع برادراش او را به خود آورد، وقتی خانه رسيدند، وی قصه يی بابه زنجير باف را گفت. سميع با بی باوری وی را مسخره کرد. فردا مادر، از اطفال خواست تا سودا بياورند،اما صالحه غرق تفکراتش بود. هردو بازار رفتند، در جريان راه ديدند زبير همسايه شان در جوی افتاد. صالحه از برادراش خواست تا وی را کمک کند، اما سميع خنديده وی را حسنک غم کش خواند. صالحه خود به کمک شتافت. در بازار سميع دريافت که پول سودا را فراموش کرده، با عصبانيت صالحه راملامت کرد، در اين حال خارکشی را ديدند که نمی توانست باراش را برد. صالحه به عجله خود را به کمک او رساند، اين بارسمع هم وی را کمک کرد، در راه سميع در چقری افتاد.  | | | صالحه در بازی آرزو کرد، کاش بابه زنجير باف را ديده می پرسيد چرابه اين نام مسمی است؟ |
هرچند سميع فرياد زده کمک خواست، اما به جز صالحه کسی نبود، همان بود که شفيقه وزبير رسيدند،اما کمک نتوانستند. هيزم کشی از راه می گذشت، وقتی از ماجرا خبرشد، آمده يک دستش را به زبيرو دست ديگرش را به سميع داد ه حلقه مانند وی را بيرون آوردند. صالحه ديد که اين هيزم کش، همان بابه زنجير باف است. او در مودر به سميع گفت . در اخير همه با خوشی ترانه بابه زنجيز باف را خواندند. |