 | | | پوليس از پودرکشف شده از نزدحفيظ وبشيرخبر داد، آنها هرچند عذر می آورند، اما سود ندارد. |
در قريه يی دور از شهر، حفيظ وبشير دوستان خوبی بودند. حفيظ به سياحت بشترعلاقه داشت، اما بشير ونجيبه، او را از اين کار منع می کردند. روزی حفيظ وبشير ساعتتيری داشتند که بنجاره والايی ناشناس در قريه شان آمده قروت و تخم آورده بود. حفيظ و بشير از خانه چيز های برای فروش آوردند و به قيمت گزاف و بالاتر ازتصورشان فروخته به همين بهانه با بنجاره والا بلد شدند. آنها، بنجاره والا را در فروش مواد کمک می کرد و او هم دست مزد کارشان را می داد. حفيظ بردن اشيای بنجاره را تا شهر پرمفادترمی خواند. سرانجام هردو بدون اجازه فاميل در موتر سوی شهر می روند، اما بيم دارند مبادا راه را گم کنند. در نيمه راه بسته های که بنجاره والا برايشان داده بود در دست پوليس می افتد وهردو را از موتر پايان کرده با خود می برد.  | | | حفيظ به سياحت بشترعلاقه داشت، اما نجيبه، او را از اين کار منع می کرد. |
حفيظ وبشير می گريند وپوليس از پودرکشف شده يی آنها خبر می دهد، آنها به ياد گفته های نجيبه می افتند که هميش مانع شان می شد. پوليس پس از تحقيق در می يابد که آنها بی خبر بسته ها را انتقال داده اند، سرانجام حفيظ و بشير پس از جنجال های زياد آزاد می شوند. هردو از کارشان نادم اند. |