 | | | گل مکی عاشقانه گل ها را دوست داشت، او با از مواظبت گل هاگاهی هم با آنها قصه می گفت. |
گل مکی گل ها را عاشقانه دوست داشت، او باغچه يی از گل های رنگارنگ داشت و از آنها مواظبت هم می کرد و گاهی هم با آنها قصه می گفت. روزی هنگام آب دادن گل ها، گل گلاب با عشوه از داشتن دوستان بيشتر و ديدار با پرنده ها سخن گفت، اما گل مرسل دوستان خودش را زياد خواند. در اين وقت گل شبو دوستش را يک راز خواند. گل مکی که از راه تپه خانه ی مامايش می رفت، باد شديدی وزيد.او درجايش ايستاد، در اين موقع صدايی گريه به گوشش رسيد. نرگس گريسته از تنهايی و اذيت شمال شکايه داشت. مکی وعده کرد تادگر او را تنها نماند. آنسو تر شمال، کمرگل لاله يی هم را خميده بود. گل مرسل وگل نرگس روز دگر با هم در مورد دوست گل شبو پرسيدند، اما او بازهم آن را راز خواند، اما آن روز گل مکی خيلی پريشان بود. گل مکی علت را تنهايی لاله و نرگس خواند. شبو هم تصميم گرفت کاری کند تا مکی دوباره خوش شود. بنآ شب را منتظر دوستش پری کوچک ماند.  | | | پری گک، در مورد نرگس و لاله خبر شد و رفت آنها را از اذيت وزيدن شمال نجات داد. |
با رسيدن پری گک، در مورد نرگس و لاله خبر شد، با وزيدن شمال پری کوچک رفت تا آنها را به باغ آورد. فردا وقتی گل مکی باغ رفت، گل نرگس و لاله را در جمع ساير گل ها ديده خوش شد،همان بود بود که شبو راز دوستش را به همه گفت و آن پری کوچک و مهربان بود، که همه را خوش ساخت. |