 | | | درروستايی وحيد وحفيظه بی حال هر سوی کح ووج شده می لميدند و کاری از آنها بر نمی آمد. |
درروستايی وحيد وحفيظه بی حال هر سوی کج ووج می شدند و می لميدند. آنها با مشکل لقمه نانی پيدا می کردند. روزی هردو مخمور دنبال ترياک سرگردان بودند، آنقدر بی حال شدند که نتوانستند بند بوت شان را ببندند. حفيظه از فرط گرسنگی و ذلگی خواب رفته دوستش ضيا ومادر او را در خواب می بيند. ضيا او را به خاطر معتاد شدنش به ترياک ملامت می کند، او نمی داند چگونه دچار اين مصيبت شده است. او می خواهد از اين کابوس فرار کند که خوشی و زندگی اش را از او گرفته است.  | | | حفيظه از فرط گرسنگی و زلگی خواب رفته دوستش ضيا ومادر او را در خواب می بيند. |
در اين وقت مادرش رسيده تمام تقصيررا از خودش می داند. او برای اين که به کارهايش برسد به آنها ترياک می داد، بعد آنها علت کسالت شان را می دانند. ضياکه قبلا پودری بود دريکی از مراکزصحی رفته صحت ياب شد. آنها هم با تلاش وجستجو اين مرکز را پيدا کرده به علاج شان می پردازند. |