 | | | نديم، اسد و شريفه بته آورده آتش افروختند. شعله های آتش رقصيده زبانه کشيد. |
اسد و شريفه با پدر و مادرشان از مهاجرت به قريه يی بازگشته بودند. اسد با نديم در آن قريه دوست شد و رمه هايشان را به چراگاه می بردند. آرام، آرام فصل پائيز رسيد و هوا به سردی می گرائيد، اسد و نديم مجبور شدند، آتش کنند و دستان شان را گرم کننند. روزی نديم، اسد و شريفه راصدا زد، آنها بته آوردند وآتش افروختند. جرقه های آتش بلند و بلند ترشد و شعله های آن رقصيده زبانه می کشيدند. اطفال خيلی خوش شدند و بر ايده يی نديم آفرين گفتند، اما ديری نگذشت که دامن شريفه آتش گرفت. نديم با چادر آتش را خاموش کرده از خطرات آن به آن دو گوشزد کرد. اين حرف ها هردو وار خطا خانه رفتند. اسد خواب وحشتناکی ديد:  | | | جراب، دستکش، جاکت، بالاپوش، کلاه، گردنپيچ و امثال آن گرمکن های بی خطراند. |
فرياد و همهمه مردم بلند است، آتش سوزی عجيبی راه افتاده، اطفاييه به کمک آمده، آتش زبانه کشيده سوی اسد می آيد، او فرياد زده از خواب می پرد. اسد که زياد ترسيده بود، قصه يی خوابش را به شريفه و نديم می گويد. دراين وقت پدر نديم از پوشيدن لباس های گرم، مانند: جراب، دستکش، جاکت، بالاپوش، کلاه، گردنپيچ و امثال آن به اطفال ياد می کند و علاوه می کند که بدون کمک بزرگان نبايد آتش کنند تا دچار مشکل نشوند. |