 | | | مادر خيال تصميم گرفت، از طريق اين سفره جادويی هوتل داشته باشند. |
بود نبود پسری به نام خيال محمد بود که با مادر ش دريک قريه يی زندگی می کرد، خيال هميشه از کوه چوب آورده، می فروخت و مصرف می کرد. روز های سرد و پر برف زمستان دگر مجال جمع آوری و فروش چوب را از او گرفت، چند روز بعد حتی نان خشک هم برای خوردن نداشتند. آنها خيلی پريشان بودند که تک، تک دروازه جلب توجه کرد، پشت در مرغکی به چشم خورده از خيال خواست تعقيبش کند. مرغک روی شاخه يی درختی نشسته از خيال خواست سنگی زير درخت را بشکند، او چنان کرده سفره يی دريافت. خيال محمد باعجله سفره را گرفته راهی خانه شد، دسترخوان خالی بود، او آرزو برد کاش نان گرم می بود تا با مادرش ميل می کرد. درين موقع يک قرص نان گرم در دستر خوان پيداشد، خيال محمد مقداری کباب خواست ،آن هم روی دستر خوان حاضر شد. مادر خيال تصميم گرفت، هوتلی به کرايه گيرندو فرمايش مردم را از دستر خوان تامين کنند و پول در بياورند. ديری نگذشت که آنها صاحب خانه های زيبا ، اسپ ها ونوکران زياد شدند وخيال محمد روز های بدش را فراموش کرد.  | | | خيال روز های سخت زندگی اش را فراموش کرده سخت مغرور شد. |
روزی روی تخت زيبای با کبرو غرور لميده بود که گدای پير نان خواست، او با قهر گدا را از خود راند. گدا با نا اميدی راهش را گرفته رفت و ناگه خيال خود را دوباره در همان خانه يی قديمی خود يافت. بازهم جگر خونی به سراغ شان آمد. صدای دروازه بار دگر برايشان اميد بخشيد، همان مرغک بود، اما اينبار به کمک نه ، بلکه برای سرزنش او آمده بود و از روز های تلخ زندگی اش به او گفت که مانند گدا به پول و لقمه نانی محتاج بود. |