 | | | سبزپری همه زيبايی های دنيا را دوست دارد، اما سرخ پری خود را زيبا تراز گل ها خواند. |
درزمانه های قديم خواهرانی به نامهای سرخ پری وسبز پری با پدرو مادرشان دردامنه يی کوه قاف زندگی می کردند. روزی هردو به باغ رفتند. سبزپری اززيبايی گل های تعريف کرد که همه زيبايی های دنيا را دوست دارد، اما سرخ پری خود را زيبا تراز گل ها خواند. از داخل قصر صدای غلامی را شنيد که درس الفبا می داد. سرخ پری که از اين کار خبر شد به پدرش که دشمن سواد بودشکايت برد. سبزپری بی سوادی را نا توانی بزرگ خواند و خود پنهانی درس می خواند تا اينکه می خواند و می نوشت، روزی هياهوی در قصر بلند شد. لحظه ی بعد معلوم شد که اژدهايی سوی کوه قاف درحرکت است، پدر سبز پری به خانواده اش دستور مهاجرت به کوه سياه داد. آنها در راه اسير ديو شدند، که در اين موقع غلام خبر بيماری پسرديو را آورد. ديو با وارخطايی حکيم مشهور کوه گياهان را خواست تا دوای پسرش را آورد. غلام به جای دوا نسخه آورد، . ديو جام آب ،خواست ونسخه را پيچاند تا به پسرش دهد، اماسبزپری مانع شده گفت اين نسخه است نه دوا. ديو بيشتر جگر خون شد، چون کسی در آنجا خواندن و نوشتن بلد نبود؛ اما سبز پری مشکل او را حل ساخت و در بدل خواستار رهای همه شد.  | | | سبزپری بی سوادی را نا توانی بزرگ خواند و خود پنهانی خواندن نوشتن آموخت. |
ديو پذيرفت، سبزپری دوارا خوانده به ديو کوچک داد و او صحتياب شد و ديو طبق وعده تا گم شدن اژدها از کوه قاف آنها مهمان خود کرد. مادر وخواهر سبز پری از کار او که سبب نجات شان شده بود، خيلی خوش شده تصميم گرفتند با برگشت به قصر زمينه يی آموزش را بر همه حتمی می سازند. |