 | | | عزيزونوريه تازه از مهاجرت آمده بودند و با صندلی وبخاری چندان بلديت نداشتند. |
بود نبود در سال های نه چندان دور دوستانی به نام های عزيزونوريه تازه از مهاجرت آمده بودند و با صندلی وبخاری چندان بلديت نداشتند. روزی از روز های ز مستان که هوا خيلی سرد بود، آنها از مادر خواستند تا صندلی را روشن کند، اما مادر مصروف بود. حين تازه کردن زغال آنها پهلوی مادر جا گرفته بودند، هنوز زغال درست تازه نشده بود که به منقل ريخته شد. اطفال با خوشی زير صندلی رفته سر هايشان را هم زير صندلی کردند، آنها که قبلا صندلی را نديده بودند خيلی لذت می بردنند. چون زمستان بود، دروازه و کلکين محکم بود، تمام خانه را دود و گاز زغال انباشته بود. ديری نگذشت که اطفال سردرد و دل بد شدند. آهسته آهسته نفس های شان بند می افتاد، عزيز و نوريه هر قدر کو شيدند، اما نتوانستند مادر را صدا زنند. گنگس و بی حال افتيده بودند، که مادر آمد ه برای نان چاشت اطفال را صدا زد، اما جوابی نشنيد.  | | | حين تازه کردن زغال آنها پهلوی مادر جا گرفتند، هنوز زغال تازه نشده بود که به منقل ريخته شد. |
مادر وارخطا شده همسايه ها را به کمک خواست، بعد شربت نارنج به آنها نوشانيد. زن همسايه علت را زغال گرفتگی اطفال و نا بلدی خانم با درست تازه کردن زغال خواند. او گفت زغال بايد در هوای تازه آنقدر تازه شود، تا همه توته های زغال قوغ بگردد و سياهی در آن نماند. |