 | | | زمين از تخمی که در دل داشت دلتنگ بود، ولی همسايه از گلهای او و بته های خودش می گفت. |
قطعه زمينی در دامنه يک کوه در دهکده يی زيبای افتاده بودِ که بابه دهقانی از وی بهر برداری می کرد. روز های زمستان آرامِ، آرام جايش را به بهار خالی می کرد و زمين به آينده اش می انديشيد. همين که زبير وفهيمه اولاد های بابه دهقان آمدند، زمين منتظر خبر خوش ماند. زبيرآرزو برد، ای کاش پدر شان زود تر از سفر بر گردد و زمين را از اجاره خلاص کند . در اين ميان با ديدن اجاره دار، زبير سويش رفت. زمين فرياد زده به ياد سال پارافتاد، همسايه علت ناراحتی وی را پرسيد. زمين از کشت تخمی که در دل داشت دلتنگ بود، زمين همسايه از گلهای رنگارنگ وی تعريف کرد و از بته های خودش گفت. حاصلات همسايه گندم و از او کوکنار بود. درين موقع سرو صدای شنيده، بعد تخريب حاصلا ت شروع شد. چند روز بعد بابه دهقان بالای زمين آمد.زمين شنيد که بابه دهقان از کشت گندم به دخترش گفت .  | | | با کشت گندم، زمين خوش شد که دگر از حاصل دهی کوکنار رهايی يافت. |
زبير آمده به پدرش خوش خبری داد که نام او درلست توزيع گندم برآمده، حالا به آنها گندم اصلاح شده توزيع می کنند. بابه دهقان آن سال را بازهم گندم کاشت و زمين آنها را به بسيارخوشی در آغوشش پروراند وحاصل بسيار زياد به بار آورد و خوش از اين بود که دگر از کشت کوکنار رهايی يافته بود. |