 | | | انور با عجله سوی کوچه شتافت و به ترميم آدمک برفی خراب شده پرداخت. |
سلما و انور با ثريا ويعقوب دوست شدند، روزی آفتابی بود، اما برف زمين را پوشانده بود، اطفال با هم در کوچه به جمع آوری برف پرداخته آدمک برفی ساختند. يعقوب پيشنهاد کرد از برف اضافی چيزی ديگری هم بسازند. انور بدون مشوره شير برفی می سازد، اما ديگران نمی توانستند، چون شير را از نزديک نديده بودند. انور و يعقوب روی همين مسله پرخاش داشتند که پرنده يی از بالای سرشان پروازکرده گذشت. ثريا پيشنهاد کرد پرنده بسازند. همه پذيرفتند، اما انور تمام برفها را لگد مال کرده زحمت همه را برباد داد. يعقوب ازش دوباره برف جمع کند، اما او ضد کرد و با خواهرش رفت. بچه ها وی را از بازی کشيدند و گفتند او هميشه در بازی جنگ و جنجال برپا می کند. انور با دنيای از نا اميدی خانه رفت و خوابيد.  | | | اطفال با هم کبوتر برفی ساختند و به شادی و پای کوبی پرداختند. |
او درخواب ديد دوستان ترکش کرده اند و با هم ساعتتيری می کنند، يکباره از خواب پريد، آفتاب هنوز می تابيد، انور با عجله سوی کوچه شتافت و به ترميم آدمک برفی خراب شده پرداخت. سلما با ديدن انور ، رفته يعقوب وثريا را صدا زد. همه با هم آدمک برفی و کبوترسپيد را ساختند و به شادی و پای کوبی پرداختند. يعقوب، ثريا وسلما بر انور آفرين خوانده برايش کف زدند. انور با معذرت از دوستانش، عهد بست تا دگر آنها را نرنجاند. |