 | | | شب آنها در جنگل ماندند،ازشاخه ها آتش کردند و نان خورده خوابيدند. |
نثار و صابردوبرادرانی13 و 16 ساله بودند، پدر آنها تاجربود وازقريه های همجوارپشم خريده درشهرمی فروخت، اما روزی پدرمريض شد و دگر نتوانست به شهر رود. نثار اجازه خواست تا او مال ها را برای فروش ببرد. صابر هم خواهش رفتن کرد، سرانجام پدر به آن دو اجازه داد. آنها اموال را با بسته از خانه برآمدند، رفتند و رفتند تا شامگاهان به جنگلی رسيدند. نثار زمزمه کنان پيش می رفت، که نالشی را شنيد، با برادرش به جستجو پرداخت تا سگی را دريافت که در چقريی از کوچی ها رها شده بود. آنها سگ را بيرون آورده برايش نان داده دوباره به راهشان ادامه دادند. صابراز سگ می ترسيد، اما او دنبال شان می کرد. شب فرارسيد و آنها در جنگل ماندند. ناچار ازشاخه های خشک درختان آتش کردند، نان خوردند و خواب رفتند، ديری نگذشت که عو عو سگ بلند شد.  | | | سرانجام، صابر اموالشان را به شهر بده تسليم سوداگران کردند. |
آنها از خواب پريدند. صابر نا راحت شد، اما زود دريافت که گرگی سوی شان در حال آمدن است. نثار و صابر ترسيده عقب سنگ بزرگی پنهان شدند. سگ با سرعت طرف گرگ دويده حمله کرد و گرگ را فرار داد. بچه ها ازداشتن سگ خوش شدند که باعث نجات شان شد. فردا اموال شان را به شهر بردنده تسليم تاجران کردند و مفاد خوب هم به دست آوردند و دوباره با سگ راه خانه يشان را در پيش گرفتند. |